آنگاه که از پاییز و زمستان، بهار و تابستان
هرکدام پنج تا دیده بودم
نمیدانستم چرا با ریختن خون گنجشککی
کبوتری که چندی پیش بر درخت بود
و قطرات خونی که می چکد
و هر سلولش با چشمکی بر زمین می افتد
چنان شاد میشدم
بزرگتر که شدم هم نمیدانستم چرا متنبه کردن قاتل جوجه های برادرم
برابر بود با به آتش کشیدنش
آن هنگام که دمش را میخ به خاک پیوند داده
حتی بعد از آن نیز نمیدانستم چرا
شکافتن پهلو و میخ کوب کردن سر روده ی همه نامردمانی که پی به وجودشان میبردم
تمام لذت را شامل میشد.
تا چندی پیش نمی دانستم چرا
گمان میکرم عیبی دارم که با همگان فرق دارم
اما
بر در راه بود ، فهمیدم
چرا من طعم خون را چنان دوست دارم
و آن هنگام که میگفتم همگان را خم بر ابرو می آمد.
چرا که تنها نقطه امید نامردمان به رحم و امانم
زیر پای خودخواهی هاشان از بین رفته است
آری من بالفطره بی رحمم با نامردمان
و اکنون است که میدانم
هرکدام را که انجام دهم هر چقدر خوشایند
یارای برابری با نامردمی هاتان را ندارد
اما یادم داد که چطور از تکه پاره های قلبم
هر کدام
چه سلاحی بسازم
و آن سوزنها ، آن عروسک من و تنفر
چگونه تاوان میکشند بی آشوب
همانطور که یادم داد
آن تکه پاره ها برای دوستان هر کدام
شاخه گلی میتواند باشد
یا مرحمی
یا درمانی
آنجا بود فهمیدم چرا بالفطره درنده ام
و حال میگویم
گاه جنگ خواهد رسید
هر آنچه دارید مهیا سازید ، من از آوان کودکی است مهیا بوده ام
و اکنون راههای جدید، بهینه ، بی آشوب
اطمینانتان دهم یارای مقابله نیست شما را
اما هر چه دارید مهیا سازید
گاه جنگ خواهد رسید.
ما دوباره در آسمانهای شبانه خواهیم راند
سیوی ست |